به تالار معروف تهران ما

که شد رودکی نام آن بی ریا

برو یک شبی تا شوی هاج و واج

که از مرد و زن می ستایند باج

فقط بهر دیدار آن گلرخان

که عاجز بود شرح آن با بیان

شود سن به مانند خلد برین

زبالرین های چون حور عین

همه ماه روی و پری پیکرند

بدون تعارف زما بهترند

سراپایشان هست همچون بلور

درخشان و لرزان چو دریای نور

همه ساق و پاها بود سیمگون

زانگشت پا تا به نزدیک ...

یکی همچو آهو جهد با شتاب

تو گویی فنر باشد آن بی کتاب

کند لنگ (پا) خود را به ناگه دراز

زند چرخی و اوفتد او به ناز

به آغوش مردی زعشقش کباب

به مانند مرغی به چنگ عقاب

چو شد کار او جفتک انداختن

شد اوقات ما صرف دل باختن

تماشاگران را بیا و ببین

که گردیده مفتون ساق و سرین

مکرر کنند این عمل جند تن

به آئین بالت به اننواع فن

زحرف و تلم نباشد خبر

تو گویی همه بی زبانند و کر

فقط جست و خیز است در آن محل

یکی می کند دیگری را بغل

ندانند مردم که مقصود چیست

به رفتار بیهوده باید گریست

زافکار بیجا و آشفته ام

من این شعرها بهر خود گفته ام

نباید برنجی تو ای خوب چهر

ببخشای بر من تو از راه مهر