در شماره 14 سال 39 مجله خواندنی ها مورخه 25 آدر ماه 1357 صفحه 7 نوشته: "این است حل مساله ایران" یکی از هنرمندان اسافل خود را نقاشی کرده، در گالری رسمی به تماشا گذاشته است...

زپیکاسو آن مرد احمق فریب

که کرده عیان نقش های عجیب

شنو چند بیتی زاحوال او

تاسف خوری بی شک بر حال او

شنیده است اشعار و آهنگ نو

همی خواهد افتد از آن ها جلو

چو او می نداند که آهنگ چیست

و چون شعر در چنته اش هیچ نیست

به زنگ و قلم او بیازید دست

به زعمش که او نیز نقاش هست

خطوطی ملون به انواع رنگ

کشد روی کاغذ همی بی درنگ

نه عکسی پدیدار نه منظری

تو گویی بر آن صفحه ریده خری

کند عرضه بر مردم بی شعور

که ای کاش می رفت در خاک گور

رفائیل اگر بودی اندر جهان

برآوردی از کارهایش فغان

تو باشی کجا میکل آنژ در کجا

تو کی گردی از این لجاجت رها

چو ابله فراوان بود در جهان

از آن بدتر آید پدیدارمان

یکی از مریدان پر شر و شور

که از قافله ماند قدری به دور

به جبران آن کرد فکری زیاد

سر انجام این فکرش آمد به یاد

که باید کند رسم شکلی عجیب

که باشد به نزد حریفان غریب

هنر را نگر تا کجا رفته پیش

که او رسم بنمود اهلیل خویش

سپس برد در جایگاه عموم

به دیدار آن، خلق برده هجوم

چو توضیح آن سخت بد با زبان

بدین شیوه بنمود آن را بیان

که این بود ایرم به لیل زفاف

که از.. می رفت تا زیر ناف