برای رهاندن زآیین و دین

گداهای الوط مغرب زمین

به نام سیاحت هزاران هزار

سرازیر گشتند در ابن دیار

همه ژنده پوش و کثیف و نحیف

زچرس و زبنگ و زفعل سخیف

همه کار زشت فرنگی مآب

به یک جا بود جمع در آن جناب

چرا نوجوانان ما بی حساب

روند از پس این کسان با شتاب

زتقلید شلوار و موی بلند

تصور کند او شده سودمند

نداند که آنان ستم می کنند

نه با خود که با ملک جم می کنند

زاطوار بی جا و دور از وداد

دهد عرق ملیت اش را به باد

تو را فضل و دانش به شلوار نیست

تو را با اجانب سروکار نیست

نمایی خودت را شبیه ملنگ

برای دل دختران قشنگ

زموی بلند و زریش دراز

ندانندت اهل خرد چاره ساز

زعفت بود دور ای نوجوان

دهی سکس خود را به مردم نشان

عیان می کنی سینه از پیرهن

که افتد مرا آب اندر دهن

زشلوار بس تنگ پاچه گشاد

تو آخر دهی سکس خود را به باد

چه باکی ترا باشد از این و آن

که گویند مردم چنین و چنان

صد افسوس بر مردم بی فروغ

که پیشش یکی هست دوشاب و دوغ