زاحوال ملت در این چند سال

دهم شرح آن گر تو داری مجال

بود خوار و بی قدر شخص نکوی

به دولت رسد شخص بی رنگ و بوی

شود منزوی مرد بی پول و زور

بزرگان سراسر به عیش و سرور

برای رسیدن به جاه و مقام

فقط پول و پارتی است جان کلام

تملق هم از کارهای نکوست

به نزد حریفان بی مغز و پوست

نه دانش، نه بینش به کار آیدت

نخور غم که بر سر بتر نایدت

گروهی به فکر رهایی زشر

گروه دگر در پی سیم و زر

یکی می برد گنج نابرده رنج

یکی بهر مردم زند طبل و سنج

یکی دانش و علم آموخته

یکی پول بسیار اندوخته

یکی آن که در ناز و نعمت بود

یکی آن که در فقر و ذلت بود

یکی می دود در پی نان و آب

یکی سفره اش پر زشهد و شراب

یکی شب به روز آورد در عذاب

یکی فارغ از غم بود مست خواب

یکی داده عز و شرف را به باد

یکی خورده از مال ملت زیاد

یکی می کشد ماهرویان به بر

یکی بهر نان می زند توی سر

یکی می خراشد رخش را به چنگ

یکی زیر آرایش اندر فرنگ

یکی می کند ظلم بر زیردست

یکی از کرده خویش گردیده مست

یکی می گریزد به سوی فرنگ

یکی با وقاحت کشد بار ننگ

تفرعن به اشخاص بی جاه و مال

بود خصلت مردم بی کمال

بزرگان چندی به زور مقام

کشیدند اموال مردم به کام

یکی زان میان دشمن دین و جان

کمر بسته در خدمت دیگران

زبهر خیانت به ملک و به دین

گرفته زابلیس صد آفرین

نشاید در این جا برم نام او

هویداست اکنون سرانجام او

ندانست جورش ندارد بقا

رود سوی زندان شود جا به جا

یکی پندم آمد هم اکنون به یاد

زسعدی همان مرد نیکو نهاد