اشعار قسمت اخير را پس از دريافت حكم همطرازي گروه 9 و رتبه 15، در سال 1358 سروده ام (داود ميرزا افشار نادري)

دهم من كنون شرح احوال خويش

نه كم گويم آن را نه ز اندازه بيش

چهل سال در خدمت تلگراف

به صدق و صفا طي شده بي گزاف

اداره سه بُد در وزارت نخست

تلگراف داخل و خارج و پُست

سرانجام گرديد دون علل

نصيبم تلگراف بين الملل

چو در خدمت خود بُدم بي بديل

پس از چند سالي شدم من كفيل

ولي زود اوضاع تغيير كرد

ببين تا وزارت چه تدبير كرد

ادارات نامبرده شد دايره

رئيسي شد ارباب كل يكسره

عقب تا نمانم از آن نايره

شدم من مدير همان دايره

پدر بُد رئيس مكانيك وقت

ولي زود مرحوم گشت و برفت

مكانيك چون گشت بي سرپرست

رئيسم به سوي من آورد دست

ز اعضاء كسي اهل آن فن نبود

در آن رشته واقف بجز من نبود

به من داد حكمي رياست چنين

كه با شغل فعلي و عزمي متين

بود با دو منصب كسي نيك هم

كه باشم رئيس مكانيك هم

همه دوستان داشتند اعتراف

كه در صحَّت و خوبي تلگراف

به فارسي و لاتين بُدم اوستاد

ندارد كسي بهتر از من به ياد

ز تشويق و تقدير, من را چه سود

كه دخلم به ميزان خرجم نبود

وكيل و امير و دبير و وزير

نبودند بر حال ملت بصير

كجا فكر اعضاي دولت بُدند

كجا طالب حسن خدمت شدند

همه همّشان صرف اموال و باغ

كجا فرق دانند بلبل ز زاغ

به هر حال, وضع مرا گوش كن

اگر خوش نيامد فراموش كن

يكي بود خوش نام و با من انيس

خطوط تلگراف را هم او رئيس

چو او رفت و كارش بشد باز لنگ

مقام من آن گاه بگرفت رنگ

خطوط خراسان و هم سبزوار

ز سوي دگر تربت تا چابهار

به من شد محول به رسم و به نام

كه تا كارهايش نمايم تمام

مزايا و خرج سفر لامحال

كمك بود در خرج اهل و عيال

زكار زياد و ز رنج شديد

مرا زخم اثني عشر شد پديد

به ناچار گشتم ز مشهد جدا

كه آبش پر از گچ بُد و ناروا

به توصيف و تعريف پير و جوان

به تربت شدم منتقل آن زمان

شدم پنج سالي به تربت مقيم

خطوط تلگراف را چون قديم

به حكم وزارت بُدم من رئيس

رئيس تلگراف را هم جليس

به سرما و گرما و رنج و مِحَن

به طِيّ كردن كوه و دشت و دِمَن

ز تعمير سيم و خطوط جديد

به انجام بردم همه با اميد

نمودم بسي خدمت بي ريا

كه تا نام نيكم بماند به جا

چو نيروي من رو به كاهش نهاد

به تغيير شغلم نياز اوفتاد

از آنجا سوي زابلِستان شدم

سوي شهر سامِ نريمان شدم

به پست و تلگراف گشتم رئيس

ابا خان و سردار بودم جليس

سه سالي بُدم ساكن سيستان

به خدمت شب و روز بسته ميان

چو فاميل من بود در پايتخت

به ناچار بايد بِدان جاي رفت

حدود يكي سال تهران بُدم

به نزد عزيزان و ياران بدم

از آنجا كه قسمت كند كار خويش

نماندم در آن شهر ز اندازه بيش

بنا بر تقاضاي والا دبير

و ابلاغ حكمي زسوي وزير

به بيرجند گشتم سپس منتقل

اداره در آن شهر بُد مستقل

همه خدمت من كه بي لاف بود

به بيسيم و پست و تلگراف بود

در ايّام مأموريت بيرجند

چو در كار خود بوده ام سودمند

ز سوي وزارت شدم بازرس

كه بهتر زمن هم نبُد هيچ كس

ز پست و تلگراف در زاهدان

شكايت فراوان بُد اندر ميان

لذا من شدم عازم زاهـدان

كه تا بازجويي كنم آن زمان

تفحص نمودم به صبح و به شام

گزارش نمودم به مركز تمام

به بيرجند برگشتم آن گاه من

كه كارم نمايم به وجه حَسَن

پس از هشت سالي كه با آبرو

نموديم خدمت به وجه نكو

چو خدمت مرا از چهل بيش بود

نبايست ديگر بر آن مي فزود

خراسان كه بُد موطنم از نخست

شدم طالب مشهد و شد درست

چهل سال خدمت, مرا پير كرد

ز عمر تلف كرده ام سير كرد

لذا طالب ترك خدمت شدم

در اين باب نائل و راحت شدم

پس از چند ماهي نويد و اميد

تقاعد مرا شاد كرد و رسيد

مرا ترك خدمت بسي دير بود

چنين بود قسمت, چه بايد نمود

دو سالي بر اين ماجراها گذشت

ببين زين وزارت چه آمد به دست

به تصميم دولت و حكمي جديد

براي همه حكم فنّي رسيد

ز مستخدم جزء و فراش پُست

و آن كس كه مي كرد چايي درست

كسي كه نه فنّي بُد و با سواد

شد او فنّي و بنده رفتم زياد

همه كارمندان شاغل كه هست

از آن موهبت گشته شادان و مست

ز آغاز در شغل فني بدم

به هر كار كوشا و جدي بُدم

همين بود پايان صدق و صفا

ز مخلص درستي, ز دولت جفا

پس از بيست سالي بر اين وضع وحال

كه بگذشت عمرم به خواب و خيال

سپس همطرازي به دادم رسيد

كه يك عمر بودم به بيم و اميد

چو شغل ادارات يكسان نبود

كسي هيچ كس فكر آنان نبود

به اعضاي شايسته يا بي سواد

وزارت همانند پاداش داد

به تدبير اعضا, زبالا و پَست

پس از چند نوبت به بحث و نشست

نمودند تصويب حكمي جديد

از آن حكم شد همطرازي پديد

به جبران خرج گزاف و زياد

به شغل و به تحصيل طبق مراد

به هر شغل و منصب گروهي بداد

از اين كار نيكو شدم بيش شاد

ز شغل و ز خدمت بدم نا اميد

ولي عاقبت اجر كارم رسيد

گروهم بِشُد نُه, حقوقم فزون

ز وضع اسفناك گشتم برون